تبليغاتX
به گریه گفتمش آری

به گریه گفتمش آری

شهر زادگاه

 

 

اي شعر نازنين، به خدا گريه مي‌كني

امروزها تو در همه جا گريه مي‌كني

 

هر جا كه پاي عشقِ بزرگ است در ميان

چون عاشقي بدون صدا گريه مي‌كني

 

گر حال گريه داشتي اي شعر، بعد از اين

يك ذرّه فكر كن كه كجا گريه مي‌كني

 

بد نيست گريه، گاهي اگر جاي گريه بود

گر عاشقي، درست و به‌جا گريه مي‌كني

 

در پيش هر كسي به خدا  گريه خوب نيست

نامحرم است اگر تو خطا  گريه مي‌كني

 

گاهي به جاي سوگ و عزا، خنده مي‌زني

گاهي به جاي شكر و دعا، گريه مي‌كني

 

آن‌جا كه جاي آدمي از سنگ خالي است

لبخند مي‌زنند، تو تا گريه مي‌كني

 

من گريه مي‌كنم اگر امشب براي سيب

تو مي‌خوري و چون فقرا گريه مي‌كني

 

گر فقرِ ناني است، هدر گريه مي‌كنم

ور فقرِ آني است، هبا گريه مي‌كني

 

اي دل به آرزوي خود امشب رسيده‌اي

تا در كمال صدق و صفا گريه مي‌كني

 

افرا و گيسوان رهايش كنار توست

تا وا رهي ز غصّه، رها گريه مي‌كني

 

در پيش روي من گل سرخي گرفته‌اي

مي‌بينمت ولي به خدا گريه مي‌كني

 

اي يار نازنين من، اي شعر مهربان!

رنگي شدي كه خون مرا گريه مي‌كني

 

شايد براي نان و پري غصّه مي‌خوري

شايد براي نشو و نما گريه مي‌كني

 

پروين، پري‌ست اشك تو را، زهره، مشتري‌ست

آه اي پري ستاره! طلا گريه مي‌كني

 

مثل گلوي نازك مرغان روستا

هر جا عروسي است و عزا گريه مي‌كني

 

من تير خورده‌ام، تو چرا درد مي‌كشي؟

من عاشقم اگر، تو چرا گريه مي‌كني؟

 

گاهي براي دزدِ دو نان داد مي‌زني

گاهي براي مردِ گدا گريه مي‌كني

 

گاهي به لاله‌هاي وطن آب مي‌دهي

ديدي بد است آب و هوا، گريه مي‌كني

 

پرت است اگر حواس تو، تقصير من كه نيست

در پيش چارپاي دوپا گريه مي‌كني

 

گاهي براي مورچه‌ها دانه مي‌كشي

گاهي براي چلچله‌ها گريه مي‌كني

 

اي شعر من، به حال تو خون گريه مي‌كنم

تا تو به نرخ روز، وَبا گريه مي‌كني

 

اين شهر زادگاه هزار و يك آرزوست

بر هر يكي، شبي تو جدا گريه مي‌كني

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 0:25  توسط دوست داران شعر فارسی  | 

سرود پیوست

 

 

نازنين من شبي يادي از اين بيمار كن

مرگ در راه است، با بيمار خود ديدار كن

 

خواهشم كفر است اگر، باري بيا اي نازنين

هم مرا بر دار كن، هم درد را بيدار كن

 

نيستم بيمار اگر، اي شاهد غيبي بيا

با نگاه مهربان خود مرا بيمار كن

 

ما كم آورديم، در روي زمين ما اندكيم

نازنينا! لطف خود را اندكي بسيار كن

 

سوخت اي دردت به جانم از جدايي جان من

دودمانِ اين بلا را بر سرش آوار كن

 

گر دل‌آزاري‌ست كارت، باري آزارم مده

هر چه مي‌خواهي بيا امشب مرا آزار كن

 

نااميدي ديو شد، چشم اميد من پري‌ست

يا بكُش اين ديو را يا از پري بيزار كن

 

من كمي بيمار عشقم، اي دل غافل برو

از زبان هر كه مي‌خواهي مرا انكار كن

 

بر مسيح اشك من ايمان ندارد روزگار

يا مسيحا! خود مرا چون مريم ايمان‌دار كن

 

در كوير از تشنگي يك عمر آتش خورده‌ام

آن درخت و چشمه را يارب به من غمخوار كن

 

ساية گيسوي افرايي مرا بر سر بريز

چشمه‌اي را هم كه تب‌ريز است با من يار كن

 

حرف من اين است امروز اي خداي مهربان

چون پري شد يار من، ديو مرا ديوار كن

 

چون عطا كردي به من اين دولت پاينده را

باري از راه كرم راه مرا هموار كن

 

اي خداي نازنين چون راه من هموار شد

نام خود را با زبان من بسي تكرار كن

 

آن مسيحايي كه در راه است پس كي مي‌رسد؟

رفتم از دست اي خدا، رحمي بر اين بيمار كن

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 16:2  توسط دوست داران شعر فارسی  | 

سرود آتش

 

تو چون فرشته‌اي، افراي من نمي‌داني
ولي زبان مرا، وايِ من نمي‌داني

در اين حكايت غمگين تو هم زبان مرا
قسم به عشق كه ليلاي من نمي‌داني

تو حال عاشق خود را كه تازه مي‌بيني
حكايتي‌ست كه زيباي من نمي‌داني

اگر درست ببينم خطوط چشمت را
حكايتي ز تماشاي من نمي‌داني

اگر درست بخوانم كتاب ذهنت را
تو هم پُري ز معمّاي من نمي‌داني

اگر درست بگويم به‌راستي چيزي
ز موج و ساحل و درياي من نمي‌داني

بهار گل شدنت اي فرشتة غمگين
شبي شكفته به رؤياي من نمي‌داني

كجاست مقصد اين كاروان بي‌منزل
تو نيز باشي اگر جاي من نمي‌داني

ز غصّه دخترك گل‌فروش مي‌ميرد
مرا كه كشت مسيحاي من؟ نمي‌داني!

امان نداد كه پَر واكنم، چه كبريتي
كشيد عشق به پرهاي من، نمي‌داني

تو آفتابي و در بر مرا نمي‌گيري
كه قصّة شب يلداي من نمي‌داني

چه آتشي شده سرما، چه كودكي شده باد
چقدر يخ زده دنياي من، نمي‌داني

عبور سرخ زمان از كنار زخمي من
چه تلخ بود، تمنّاي من! نمي‌داني

صداي ريزش كوهم كه صبر نامش بود
شنيدني‌ست شكيباي من! نمي‌داني

دلم در اوج غريبي، در اوج تنهايي
چه شاعري شده، تنهاي من! نمي‌داني

در آستان جدايي، پري ستارة من!
چه نازنين شده بيتاي من، نمي‌داني

خبر ز ديو و ز ديوار در من است و تو را
خبر چو نيست پريباي من! نمي‌داني

بسي شكسته و روييده‌ام نمي‌دانند
تو نيز سرو من، افراي من! نمي‌داني

چرا پياله شوم، مي‌روم كه لاله شوم
تو پاسخي به تقاضاي من نمي‌داني

هبا شديم و نخورديم نان و سيب و پري
هدر شديم، گواراي من! نمي‌داني

گذشت درد ز ديوار عاشقان چو پري
جدا شد از همه من‌هاي من، نمي‌داني

چقدر لاله پري شد، چقدر پرپر شد
چقدر لاله پري‌راي من! نمي‌داني

اگر غم آمد و غافل گرفت را پرسيد
«فريد» كيست؟ فريداي من! نمي‌داني

به بوي يك گل و يك سيب تازگي شيطان
چه آدمي شده، حوّاي من! نمي‌داني

بهشت جاي بدي نيست، آدمي بد نيست
زمانه بد شده، حوراي من! نمي‌داني

چه انفجار عظيمي مرا نشانه گرفت
نماند يك تن از اعضاي من، نمي‌داني

چه موج ريخت در آوازهاي شرقي من
تو تير خورده‌اي آواي من! نمي‌داني

به كربلا نرسيدم كه شد جدا از من
ميان راه شبي پايِ من، نمي‌داني

تو روزنامه يك روزِ روزگار مرا
نخوانده‌اي گل ميناي من! نمي‌داني

غروب آب و هواي مرا ببين امروز
طلوع قصّه كه فرداي من نمي‌داني

عمود بودم و يك روز در افق خواباند
مرا زمانه، تو امّاي من نمي‌داني

مگرد گرد من اي روزگار ديوآلود!
كه مرده‌اند پري‌هاي من، نمي‌داني

به درد عاشق خود يا علي(ع) خود آگاهي
كه گفته است كه مولاي من نمي‌داني

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 16:8  توسط دوست داران شعر فارسی  | 

 سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغانها کردند اما برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سودا بود با من؟
رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردی کجا رفت؟
مرا این پشت مگذارید بی پا
گناهم چیست پایم بود در خواب
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زانسو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند این نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟
مرا پایی به دست نردبان بود
مرا دستی به بام آسمان بود
شهید تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر رو سیاهم شرمگینم

مرا اسب سپیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی
در این اطراف گوش ای دل تو بودی
نگهبان بی شبی غافل تو بودی
بگو اسب سپیدم را که دزدید
امیدم را امیدم را که دزدید
مرا اسب چموشی بود روزی
شهادت می فروشی بود روزی
شبی چون باد بر یالش خزیدم
به سوی خانه ساقی دویدم
چهل شب راه را بی وقفه راندم
چهل تصویر تا کینامه خواندم
ببین ای دل چقدر این قصر زیباست
گمانم خانه ساقی همینجاست
دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستی سنگ شیون را به سر زد
امیدم مشت نومیدی به در کوفت
نگاهم قفل در میخ غدر کوفت
به روی عاشقان در بسته ساقی
بر این در وای من قفلی لجوج است
بجوش ای اشک هنگام خروج است
در میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند؟
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدایا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند یا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کی بسته باشد؟
بیا باز امشب ای دل در بکوبیم
بیا این بار محکمتر بکوبیم
مکوب ای دل به تلخی دست بر دست
در این قصر بلور آخر کسی هست
بکوب ای دل که این جا قصر نور است
بکوب ای دل مرا شرم حضور است
بکوب ای دل که غفار است یارم
من از کوبیدن در شرم دارم شرم دارم شرم دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 0:27  توسط دوست داران شعر فارسی  | 

ز چشم فتنه هلا مهر خواب بردارید

به دفع فتنه قدم با شتاب بردارید

سپاه تفرقه بر طبل اتحاد زده است

ز پیش چشم جهان بین٬ حجاب بردارید

به نور بینش خورشید رهبری آنک

ز چهره های منافق نقاب بردارید

گذار ما به بیابان شور خواهد بود

هلا ز چشمه ایثار٬ آب بردارید

در این مراجعه با درد و داغ همسفریم

به قدر تنگ کفایت شراب بردارید

به راستی که در این استقامت خونین

مباد یک سر مو پیچ و تاب بردارید

به پشتوانه تعقیب تا شناسایی

چراغ شب شکن آفتاب بردارید

بس است لحظه شماری٬ به نام عدل علی

نقاب از رخ روز حساب بردارید

ز چشم اگر نستانید خواب را٬ فردا

سر بریده ز بالین خواب بردارید

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 16:43  توسط دوست داران شعر فارسی  | 

زینب(س)

سرني در نينوا مي‌ماند اگر زینب نبود

کربلا در کربلا مي‌ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ

پشت ابری از ریا مي‌ماند اگر زینب نبود

چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان

در كوير تفته جا مي‌ماند اگر زینب نبود

زخمه زخمي‌ترين فرياد در چنگ سكوت

از طراز نغمه وا مي‌ماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ

در گلوی چشمها مي‌ماند اگر زینب نبود

ذوالجناح دادخواهی بي‌سوار و بي‌لگام

در بیابانها رها مي‌ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب

پشت کوه فتنه جا مي‌ماند اگر زینب نبود

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 16:33  توسط دوست داران شعر فارسی  |